ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
274
معجم البلدان ( فارسى )
زيرا يزيد شنيده بود كه در غزوهء تابستانى بلاهائى بر سر مسلمانان آمده است پس چون خبر اين دو بيت به معاويه رسيد گفت : به خدا سوگند يزيد بايد به كمك ايشان برود و سپاهى به كمك او فرستاد . [ 408 ] اين واژه به صورت غذقدونه با غين نقطهدار نيز آمده است . خذوات [ خ ذ ] با تاى دو نقطهء پايانين : أتان خذواء خرى كه گوش او شل و آويخته باشد . نام جايگاهى است كه نامش در تاريخ ديده مىشود . خذيفه [ خ ف ] با ياى دو نقطه و فاء : من آن را در كتاب نصر ديدهام . نام آبى است از آن كعب پسر عبد پسر بو بكر پسر كلاب و آبى به نام لحيظ و آن تپهاى است برابر خذيفه . آبى شور و ترش مزه است كه هر كس از آن بياشامد اسهال گيرد . اين را حازمى و نصر گويند . خذف پرتاب كردن سنگ ريزه يا هسته است كه ميان دو انگشت گرفته پرتاب كنند . يا تير كمان چوبين بازيچه كه با انگشتان گرفته پرتاب كنند و پيامبر ( ص ) از آن نهى كرده است . گويا خذيفه وزن فعيله از پرتاب كردن باشد . باب خاء و راء و آنچه پس از آنهاست خراب [ خ ] به معنى ويرانى ضدّ آبادانى . خراب المقصم جايگاهى در بغداد بود . بدان نسبت دارد : بو بكر محمد بن فرج بغدادى معروف به خرابى « 1 » او از محمد پسر اسحاق مسيّبى و جز وى روايت دارد . بو بكر پسر مجاهد و بو الحسين پسر منادى از وى روايت كنند . خراجرى [ خ ج ] اين اسم به همين زشتى نام ديهى از فراوز بالا ، در يك فرسنگى بخارا است . ريشهء ايرانى دارد . گروهى از فقيهان از ياران بو حفص بزرگ بدان نسبت دارند . خرادين « 2 » [ خ ] كه به وزن جمع است . نام ديهى از بخارا است و ريشهء ايرانى دارد . بدانجا نسبت دارد بو موسى هارون پسر احمد پسر هارون رازى حافظ خرادينى . « 3 » او از محمد پسر ايوب رازى روايت دارد و در ربيع يكم 343 در بخارا در گذشت . خرّار [ خ ر را ] خرير آواز ريزش آب را گويند و خرّار [ خ ر را ] صفت فاعلى يا مبالغهء از آن است . نام جايگاهى در حجاز كه گويند نزديك جحفه است ، و گويند جايگاهى در خيبر است . در « حديث سرايا » چنين است : ابن اسحاق گويد در نخستين سال هجرت و گويند در سال دوم بود كه پيامبر ( ص ) سعد بن ابى وقّاص را با هشت تن از مهاجران به « خّرار » در سرزمين حجاز فرستاد . ايشان رفته و باز گشتند و با واكنشى روبرو نشدند . [ 409 ] خرّاره [ خ ر را ر ] مؤنث واژهء پيشين است ، نام جايگاهى نزديك سيلحون از بخشهاى كوفه است كه نامش در جنگهاى فتوح ديده مىشود . خراسان « 4 » [ خ ] سرزمينى گسترده است . مرزهاى آغازين آن پس از عراق آزاذوار است كه شهر جوين و بيهق باشد و مرز پايانين آن در پشت هند « طخارستان » و غزنه و سگستان و كرمان باشد و اينها خود از خراسان نباشند كه پيرامون مرزهاى آنند . خراسان شهرهايى مهم را در بر دارد كه از آنهاست نيشابور ، هرات ، مرو كه مركز آنها بوده ، بلخ ، طالقان ، نسا ، ابيورد ، سرخس و شهرهاى ديگر كه در ميان آنها در زير
--> ( 1 ) . ش . ش : 2863 از انساب 191 ، لباب 1 : 428 ، طبقات ابن جزوى 2 : 228 . ( 2 ) . شايد از خراد گرفته شده باشد كه از نامهايى است كه در شاهنامه آمده است . فردوسى چنين مىسرايد : به دست يكى مرد خراد نام * چو بگرفت بردش گرفته لگام كجا نام آن پير خراد بو * زبان و روانش پر از داد بود ( شاهنامه چ حميديان ج 7 ص 134 ش 415 و ص 184 ش 509 ) . ( 3 ) . ش . ش : 3212 از لباب 1 : 428 . ( 4 ) . ن . ك : مقدسى ( احسن ترجمه ص 380 تا 516 ، قزوينى . آثار ع ص 361 - 363 ، جهانگير ص 326 ، مراد ج 2 ص 116 ، حدود العالم ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 508 تا 543 ، لسترنج ص 408 تا 422 . فردوسى چنين مىسرايد : فرستاده چون در خراسان رسيد * به درگاه مرد تن آسان رسيد بگفت آنكه فرمان پرويز بود * كه شاهى جوان بود و خون ريز بود خراسان تو را دادم آباد كن * دل زيردستان ما شاد كن نگر تا نباشى جز از دادگر * مياويز چنگ اندرين را گذر ( فرستادن بهرام برادر خود ، نرسى را به خراسان ) .